دلنوشته یوکابد طالشی

هرنفسی که از حرارت نبضت تازه می‌کردم رایحه ای از بهشت بود، وهمی سبز، سبزتر از باغ های بهشتی و دلنشین تر از پژواکفرشتگان

زمانی که از مچ پاهایم تا لاله‌ی گوشم می‌خزیدی و نیش می

زدی ایمان اوردم که حتی اگر افعی باشی و یا حتی اگر رگ

هایم را زهراگین کنی

با اشتیاق لبانت رو می‌نوشم تا با زهر عشقت بمیرم

دلنوشته یوکابد طالشی

هرنفسی که از حرارت نبضت تازه می‌کردم رایحه ای از بهشت بود، وهمی سبز، سبزتر از باغ های بهشتی و دلنشین تر از پژواکفرشتگان

زمانی که از مچ پاهایم تا لاله‌ی گوشم می‌خزیدی و نیش می

زدی ایمان اوردم که حتی اگر افعی باشی و یا حتی اگر رگ

هایم را زهراگین کنی

با اشتیاق لبانت رو می‌نوشم تا با زهر عشقت بمیرم

پارت دهم رمان اسپاسم از یوکابد طالشی

『اِسپاسم』

[#پارت‌ده]

اسپاسم قلبم را به یخبندان عظیمی تبعید کرد

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

-رهاورد آذرنیا-

شب این بار با کاروان درخشانش برای اقامت در کاروانسرای آسمان نیامده بود. تاریکی محض همه جای

را در بر گرفته بود؛ اما آنقدر قدرت نداشت که بر سیاهی

بخت من غلبه کند.

هوا بسیار گرم بود؛ رقص گرد و خاک در جاده مانع بوسه باد بر گونه هایم می‌شد. ماشین جیپی که همرنگ زمین بود، کولری نداشت و همین اوضاع را بدتر می‌کرد.

عرق کرده بودم؛ دهانم خشک شده بود. اما هیچکدام از

این ها باعث نمی‌شد توجه ام را از آینده بردارم.

کلافه آرنجم را به پنجره‌ی ماشین تکه دادم؛ انگشتانم روی شقیقه هایم خالق نوازش شدند. ادهم مانند همیشه چهره ای عبوس و جدی داشت، انگار این سردی

عضوی از جسم و روحش شده بود؛ مثل من که بداقبالی

حال جزوی از وجودم شده بود. همانطور که با یک دستش رانندگی می‌کرد، داشبورد ماشین را باز کرد و قمقمه‌ی آب را بدون هیچ حرفی به سمتم گرفت. با تعجب نگاهش کردم؛ انگار متوجه‌ی علامت سوالم شده بود. قمقمه را روی پاهایم گذاشت و گفت:«

-لب و دهنت مثل کویره؛ خشک خشکه؛ معلومه تشنه‌ای.

-من آب نخواستم.

-منم اسیر نمی‌برم؛ این رفتارهای بچگونه‌ت رو کنار بزار.

جای غرور و لجبازی اینجا نیست؛ وضعیتمون رو درک کن.»

جرعه‌ای آرام آرام نوشیدم؛ من قصدم لجاجت نبود فقط در اعماق افکارم شناور بودم، متوجه‌ی خشکسالی گلویم نشدم.

من سخنی به زبان نیاوردم؛ ولی ادهم از احوالم با خبر بود.

نمی‌دانم توجه زیادش است یا دقت بیش از حدش، اما برایم عجیب است.

ساعات ها در راه بودیم تا به لب مرز رسیدیم؛ ترسیده بودم .

چرا از کشور خارج می‌شویم؟

اما من مجبور به اعتماد کردن بودم، حتی نمی‌دانستم در کدام شهر و استان هستیم. از جاده های متروکه و قدیمی

عبور کرده بودیم، به ندرت راه آسفالت بود؛ نوشته‌ی تابلوهای راهنما پاک شده بودند و قابل خواندن نبودند.

ادهم پارچه‌ی سیاهی را به سمتم گرفت و گفت:«

-این نقاب رو بپوش تا شک نکنن، مجبورم دستات رو ببندم.

-چی؟چرا؟

-تو رو دارم به زور می‌برم، این حد از مطیع و آروم بودنت خیلی ضایعه‌ست؛ مثل روزهای اول همون آهوی فراری باش.»

دستانم را به بی‌میلی به سمتش بردم؛ با طناب به آرامی

اسیرشان کرد. برای چند لحظه در چشمانم خیره شد و

با زمزمه وار گفت:«

-نمی‌خوام بهت آسیب بزنم.»

چمشمانم رخت ترس بر تن کرده بودند؛ اما نه بخاطر ادهم بخاطر آینده‌‌ تاریکی که آن سوی مرز به من پوزخند می‌زد.سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. روی صندلی های پشت نشستم. ماشین به سمت جلو حرکت کرد؛ انگار مرز در دست داعش بود. پرچمی که بوی ظلم و فساد می‌داد را به اهتزاز در آورده بودند. شبیه به ایست بازرسی بود، مردان بعضی با نقاب و بعضی بدون نقاب، قد بلند و هیکلی در منطقه حضور داشتند.

یکی از آنها به سمتم‌مان آمد. به عربی صحبت می‌کرد و لهجه‌ی غلیظی داشت؛ اما از لحنش پیدا بود که با ادهم رابطه‌‌ی خوبی دارد.

ادهم از ماشین پیاده شد و با چند نفر از آنها گرم گرفت.

در دلم غوغا بود که نکند با اعتمادم به او کار اشتباهی بوده

است. افراد حاضر در اینجا رفتار صمیمانه و نزدیکی با او دارند؛ احتیاج به این همه نگرانی برای تفشیش نبود.

به آن حرمله خویان لبخند می‌زد و برادرانه روی شانه‌هایشان

دست گذاشته بود.

استرس سرم را روی سینه اش گذاشته بود و برایم داستان‌سرایی می‌کرد. از من خواست که تظاهر به ناآرامی کنم، حال دیگر تظاهر نیست.

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

@novelyukabed

@novelyukabed

@novelyukabed

پارت نهم رمان اسپاسم نویسنده یوکابد طالشی

『اِسپاسم』

[#پارت‌نُه]

اسپاسم قلبم را به یخبندان عظیمی تبعید کرد

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

-رهاورد آذرنیا-

پلک هایم از بوسه های خورشید تر شد؛ آغوش ماه

که برای تسکین دردم بود، دیگر نبود. توان احیا کردن چشم‌هایم را نداشتم؛ بیدار بودم، اما رول خفتن بازی کردم. نمی‌خواستم برای استقبال روزی پر ماجرا و هر و مرج حاضر شوم.

در سخت ترین شرایط زندگی ام بودم، نه می‌توانستم عقب نشینی کنم و نه حمله. سپردن سرنوشت به دست زمان احمقانه‌ست، زیرا او دزدترین امانت دار جهان می‌باشد؛ رویاها، آرزوها و موفقیت هایت را می‌دوزد.

هیچوقت طالعه‌‌ام را وقت ننوشته است، اما این بار ناچارم که خود قلم را به دستش دهم تا برایم بنویسد؛ چون سواد رد شدن از این مرحله را ندارم.

بعد از گذشت دقایقی در سکوت مطلق اتاق، شنا کردم.

درب به سخن آمد، زنی که دیشب مرا معالجه کرد با سینی ای داخل شد؛ با لبخند به سمتم قدم برداشت، کنارم نشست و گفت:«

-صباح الخیر، بهتری؟

-بهترم،ممنون.

-برایت ناشتا حاضر کردم؛ بخور تا قوت بگیری.

-سیرم، میل ندارم.

-باید دوا بخوری؛ با شکم گرسنه نمی‌شه، یالله.

-باشه، می‌خورم.»

سینی صبحانه برخلاف خانه و زندگی ساده‌‌ای که داشت؛ رنگین و غنی بود. حتی اسمش را نمی‌دانستم، اما به نظر زن بدی نمی‌آمد. به زور و اجبار شروع به خوردن کردم.

او زانویش را در بغل گرفته بود و درون استکان کمر باریک برای خودش چای ریخت.

همانطور که چای را هورت می‌کشید، از او پرسیدم:«

-ادهم کجاست؟

-همین اطراف، الان پیداش می‌شه.»

تمام کردن حرفش مصادف شد با ورود ادهم به اتاق، مثل همیشه چهره ای سرد و نگاهی بی روح داشت؛ اما چشمان سیاهش پر از جملات و کلماتی بودند که من می‌توانستم آنها را ببینم، اما سواد خواندنشان را نداشتم.

به طرف ما نزدیک شد، بعد گفتن سخنی به زبان عربی باعث خارج شد آن زن از اتاق شد. کنارم نشست و گفت:«

-خداروشکر، خوب شدی.

-آره، اما هنوز یکم درد دارم.

-طبیعیه، می‌گذره.

-بابت نجات جونم ازت ممنونم و بخاطر این که فرار کردم از دستت متاسفم.

-مهم نیست اما فرارت، می‌خواستم راجب این موضوع باهات حرف بزنم.

-چی شده؟

-نمی‌دونم تا چه حد عربی بلدی اما من دیشب به اون عوضیا گفتم که می‌برمت برای جهاد نکاح تا بتونم از دستشون نجاتت بدم.

-خب؟

-وضعیت بهم ریخته؛ پیگیرت شدن، تونستم بپیچونمشون اما مدت زیادی طول نمی‌کشه.

-یعنی چی؟ تو که نمی‌خوای منو به اونا بدی؟

-رهاورد، گفتم بهم اعتماد کن. معلومه که تو رو بهشون نمی‌دم، من هیچوقت کاری نمی‌کنم که باعث بشه تو اذیت بشی یا بهت اسیب برسه. البته اگه خودت بزاری.

-پس می‌خوای چیکار کنی؟

-می‌برمت اونجا، اما بلافاصله عقدت می‌کنم. تا نتونن

به همسری کس دیگه ای درت بیارن. اما خیالت راحت، این ازدواج فقط روی کاغذه برای این که بتونم ازت محافظت کنم.

-نمی‌خوام، نمی‌خوام اونجا برم یا این که باهات ازدواج کنم؛ من کلی آرزو داشتم، هدف و رویا داشتم…

-چرا متوجه نیستی؟ منم دلم نمی‌خواد این کار رو بکنم.

اما مجبوریم، اگه این کارو نکنیم، پیدات می‌کنن و به زور باید هم تن به خواسته های نجسشون بدی هم این که نجات خودت و هزاران نفر دیگه رو خراب می‌کنی.

-باشه، چاره ای نداریم.

-خوبه، شب حرکت می‌کنیم؛ تا اون موقعه خوب استراحت کن.»

ادهم از اتاق بدون هیچ حرف اضافه ای خارج شد.

نمی‌دانستم در سرش چه می‌گذرد، اما حال برایم روشن شده بود که سفید است. با اندک شناختی که از او دارم

فهمیده ام که مرد‌ با شرف و ناموسی است. من همیشه رویای این را داشته ام که حافظ جان مردمم باشم و حیات هدیه دهم؛ حال که فرصتش پیش آمده تا به گونه ای دیگر بدان برسم. نمی‌گذارم ترس بر من چیره شود.

چون اگر من قاتل و کابوس ترس نشوم، او تبدیل به مرگم خواهد شد.

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

@novelyukabed

@novelyukabed

@novelyukabed

پارت هشتم رمان اسپاسم نویسنده یوکابد طالشی

『اِسپاسم』

[#پارت‌هشت]

اسپاسم قلبم را به یخبندان عظیمی تبعید کرد

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

-رهاورد آذرنیا-

زمان می‌گذشت و هر قدمش را با خون من متبرک می‌کرد. خشکسالی با یخبندان آمیخته بود؛ از بدنم افلیج می‌ساخت. چشمانم سو نداشتند، سرگیجه و سیاهی من را رها نمی‌کردند.

ماشین رو به روی خانه ای محقر ایستاد، ادهم پیاده شد و به سمتم آمد؛ به قصد آغوش دستش را سمتم دراز کرد، عقب رفتم و در سایه، خودم را محجوب ساختم. نگاهش، به چشمانم تحمیل شد؛ لب به سخن گشود

-من فقط قصدم کمکه، اما اگه راحت نیستی…»

درب ماشین را بست، به سوی خانه حرکت کرد. بعد از گذشت دقایقی، زنی محجبه با روی‌بند سیاه از خانه بیرون آمد. پس از مکالمه با ادهم به طرف من قدم برداشت. درب ماشین را باز کرد و با لهجه ی عربی گفت:«

-با من بیا.»

دستم را گرفت، و وزنم را روی شانه هایش انداخت.

مدام در آن راه کوتاه، کلمات عربی ای را تکرار می

کرد؛ در حد عربی ای که در دبیرستان یاد گرفته بودم، متوجه می‌شدم که می‌خواهد آرام تر حرکت کنم. به خانه رسیدیم، آن زن من را در رخت خواب سفیدش جای داد. خانه ای ساده داشت و مشخص بود زندگی خوبی ندارد. رو به ادهم کرد؛ سخنانی را گفت. بعد از آن ادهم بیرون اتاق منتظر ماند. دستش را به سمت زخمم دراز کرد و گفت:«

-من میخواهم علاجت کنم، لا تخاف»

سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم؛ بعد از دیدن زخمم، سرنگ را در آمپولی فرو برد و با لهجه ی عربی گفت:« باید گلوله از بدنت خروج کنه؛ باعث می‌شه درد احساس نکنی.

-باشه.»

سوزش خفیفی در پوستم حس کردم؛ پس از مدتی

کاملا بی حس شده بودم، حتی وجود خود را نیز دیگر احساس نمی کردم. چشمانم را محکم روی هم فشردم تا نبینم که چگونه جراحیم می‌کند، اما به یک باره یادم آمد که من دانشجوی پزشکی هستم

و برای دیدن و انجام حراجی هزاران سختی کشیده ام و خواهم کشید. زیباترین عمل دنیا، بخشیدن حیات به واسطه‌ی روح خدایی که درون ما دمیده شده. انگار خلق کردن دوباره‌ی انسان است.

هنر حفظ حیات، ارجمندترین خدمت بشر به بشریت است؛ و جراح بزرگ‌ترین هنرمند جهان است، جانشین خدا در زمین.

تصورات و توصیفاتم مرا به دنیای دیگری برده، دنیایی که گذر زمان را درش متوجه نمی شدم.

به خودم که امده‌ام، دیدم زخمم را پانسمانی در آغوش کشیده است. آن زن عرب روی‌ام را با پتو کشید و از من خواست که استراحت کنم؛ سپس تنهایم گذاشت.

چند ساعتی گذشت اما من نمی‌توانستم بخوابم؛

این روزاها بلا روی سرم تاجی شده بود؛ هر بار که به خواب رفته ام یا بیدار شده ام، مصیبت جدیدی به من لبخند زده است. برای همین است که از خوابیدن می‌ترسم.

صدای درب ورودی اتاق بلند شد، کسی فرصت ورود می‌خواست. اجازه را صادر کردم. ادهم با چهره‌ای خسته به سمتم آمد، کنار رخت خوابم نشست و لب به سخن گشود:«

-بهتری؟

-آره، خداروشکر.

-رهاورد، ببین من هیچ علاقه ای ندارم که با خودم اینور و اونور بکشونمت؛ چون با وجود تو موقعیت خودمم در خطره. با کارایی که تو می‌کنی احتمال این که منو بندازی تو دردسر و برنامه هایی که سال ها چیدم رو خراب کنی خیلی زیاده…

-پس ولم کن برم،منم هیچ علاقه ای ندارم که پیش تو باشم.

-وسط حرف من نپر، اگه ولت کنم می‌کشنت یا مجبور می‌شی تن به خواسته های کثیفشون بدی.

غیرت من قبول نمی‌کنه که تنهات بزارم.

تو یه دختر ایرانی، هموطن منی، ناموس منی، می‌فهمی این رو؟

مجبوری اعتماد کنی رهاورد، چون من هیچ قصدی به جز محافظت ازت ندارم. هر چقدر زودتر این رو بفهمی بهتره برات.

-باشه،قبوله.

-خوبه، من می‌رم بیرون تا صبح بیدارم؛ چیزی احتیاج داشتی بهم بگو.

-ممنونم.»

سرش را به نشانه‌ی “خواهش می‌کنم” تکان داد و سپس اتاق را ترک کرد.

ادهم شخصیت عجیبی داشت؛ با این که با من هیچ نسبتی نداشت اما مانند یکی از اعضای خانواده‌اش

از من محافظت می‌کرد. با این که هیچ مسئولیتی در قبال من ندارد اما جوری رفتار می‌کند که انگار حفظ جانم وظیفه اش است. نمی‌دانم چه می‌شود اما می‌خواهم این بار بدون در نظر گرفتن هیچ چیز نزدش بمانم و به حرفش گوش دهم، زیرا انتخاب دیگری برای زنده ماندن ندارم.

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

@novelyukabed

@novelyukabed

@novelyukabed

پارت هفتم رمان اسپاسم نویسنده یوکابد طالشی

『اِسپاسم』

[#پارت‌هفت ]

اسپاسم قلبم را به یخبندان عظیمی تبعید کرد…

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

-رهاورد آذرنیا-

از ظلمتی به ظلمت دیگر می‌روم؛ تفاوتی حس نمی‌شود، جز باد که گلبرگ های سرخم را فریب می‌دهد و با خود به شهرقصه ها می‌برد. عمر من بسته به همین رزی‌ است که حال جز چند برگ پژمرده و خار برایش چیزی باقی نمانده است. بهخواب می‌روم و در خفتگی بیدار می‌شوم. هیچگاه نمی‌توانم

با خورشید صبحانه بخورم و شام بدون ماه از گلویم پایین نمی‌رود.

با سرگیجه ای شدید هوشیاری ام را در سیاهی یافتم.

صداهایی را می‌شنیدم که برام نامفهوم بودند. آوای عربی داشتند و بوی حرص می‌دادند. نمی‌خواستم متوجه بههوش آمدنم شوند؛ برای همین چشمانم مجدد بستم. صدای لنت ماشین و رقص لاستیک ها

روی دست اندازهای جاده خبر می‌داد که مدت کمی بیهوش بودم. زخمم درد می‌کرد؛ انقدر که به حضورش عادت کردهبودم. رایحه ی خون چنان فضا را احاطه کرده بود؛ که مغزم مجبور به سازش با محیط شده بود.

دلم می‌خواست برگردم قفس کودکی‌ام، با تمام سختی هایش از امنیت نسبی برخوردار بودم. در بی حس ترین دورانزندگیم به سر می‌بردم. از شدت ترس و اندوه، شجاع شده بودم. دلم برای خودم می‌سوخت که نه مادری داشتم تا هوایآغوشش را کنم نه پدری که نیازمند به حمایتش باشم.

ناگهان ماشین از حرکت ایستاد؛ اظطراب که نمی‌دانم از کدام ترسم زاده شده بود؛ چون بختکی قفسه‌ی سینه ام رامی‌فشرد. جملاتی به عربی رد و بدل می‌شد که آنها را به طور کامل نمی‌توانستم متوجه شوم، با اندک دانشی که دردبیرستان از زبان عربی دستگیرم شده بود سعی داشتم اوضاع را بفهمم. مکالماتشان که بدین گونه بود:«

-السلام علیکم یا اخی

(سلام بردار)

-و علیکم السلام، لماذا اعترضت طريقنا؟

( سلام، چرا سر راه ما قرار گرفتی؟)

-القاعدة تتعرض للهجوم ، نحن بحاجة لوجودكم. دعنا نذهب ، ليس لدينا وقت

( به پایگاه حمله شده، به وجودتون نیاز داریم؛ وقت نداریم بیاین بریم.)

-من؟کیف حدث هذا؟

( کی؟ چجوری این اتفاق افتاد؟)

-الآن ليس الوقت المناسب لمثل هذه الكلمات ، دعنا نذهب.

( الان وقت این حرفا نیست، بریم.)

-يجب أن نأخذ امرأة إلى أخواتنا من أجل جهاد نقح. ماذا سيفعل؟

( یه زنی رو باید برای جهاد نکاح پیش خواهران ببریم. پس اون چی میشه؟)

-سوف آخذه.

( من می‌برمش)

-مقبول.

(قبوله)»

آن مرد که بوی تنش را آشنا می‌پنداشتم؛ در آغوش گرفت و بلندم کرد. مطمئن بودم که او ادهم است، اما از ترس این کهنباشد و به هوش بودنم لو برود؛

چشمانم را باز نمی‌کردم. در صندلی های عقب مستقرم کرد؛ سپس ماشین به راه افتاد، که مصادف شد به بلند شدنصدایش:«

-رهاورد، می‌دونم بیداری. تحمل کن یکم به دکتر می‌رسیم.

-سردمه، خیلی سردمه.

-می‌دونم،سعی کن نخوابی باشه؟

-من نباید فرار می‌کردم.

-حرف زدن باعث می‌شه انرژی از دست بدی. ساکت باش تا برسیم.»

پارت ششم رمان اسپاسم نویسنده یوکابد طالشی

『اِسپاسم』

[#پارت‌شش]

اسپاسم قلبم را به یخبندان عظیمی تبعید کرد…

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

-رهاورد آذرنیا-

شاید مرگ همین قدر بی معنی باشد و یا شاید سیاهی، عمق مفهومی‌ست که مادر تمامی علوم می‌باشد. من در اوج تنهایی رشد کردم، انزوا دایه‌ من شد، با شیر بی‌حسی پرورش یافتم؛ تمامی احساساتم

در ابتدای خردسالی، بی تولد در نطفه سقط شدند.

من دلم نمی‌خواست که در بهار جوانی‌ام، زمستان پیری را تجربه کنم؛ اما قبل از جوانه زدن ریشه هایم را در خاک بریدند.

سردی سنگ غسالخانه از بی‌روحی تنم قدرت می‌گرفت. کمی در جای ام غلت خوردم. با صدای « لا الله الا الله» برخاستم و اطرافم را باز بینی کردم. خبری از ادهم نبود و این مرا شاد می‌کرد چون فرصتی برای

فرار به من هدیه شده بود. از غسالخانه خارج شدم

و به جمعیتی که آشکار بود عزیزشان را به خاک می سپارند پیوستم. چشمانم مدام در حال چرخش بودند، ترسیده بودم، نمی‌دانستم به کجا پناه ببرم. کجا هستم؟ می‌توانم بگریزم یا نه؟

بعد از خوردن خرما و حلوای آن مرحوم که نمی‌شناختمش فاتحه‌ای را نثار روحش کردم. با احتیاط قبرستان را ترک کردم و در جاده ای خاکی به راهم ادامه دادم. خدا را شکر می‌کردم که از دست ادهم نجات یافتم اما وجدانم نمی‌تواست شکرگزار باشد. با این که عضوی از یک گروه تروریستی‌ست اما دو بار جانم را نجات داد. هدفش هنوز برایم گنگ است اما تنها چیزی که می‌دانم این است که دور بودن از او برایم ایمن تر باشد و یا شاید من اشتباه می‌کنم.

اما من همیشه بین بد و بدتر، بدتر را برمی‌گزینم.

او به من آسیبی نخواهد زد این را خوب می‌دانم. اطرافیانش و شرایطش نمی‌توانند به او زیانی برسانند.

چون قدرتمندی است؛ منی که نه هیچ خانواده‌ای، نه هیچ ثروت و جایگاه اجتماعی دارم، اسیب هستم و گزند دشمنان و دوستانش دامن مرا خواهد گرفت.

درست نمی‌شناسمش اما قلبم می‌گوید اون نمی‌خواسته که شیطان باشد، شاید به من دروغ گفته

برای هدفی که من از آن خبر ندارم. اما حسم و الهاماتم نمی‌توانند این را درک کنند.

عرق از سر و رویم می‌چکید، گلویم در خشکسالی غرق شده بود.انقدر راه رفتم که سراب شدم. چندین ساعت در آن برهوت پیاده‌ر‌وی کردم که ماشینی را از دور دیدم. دستانم را برایش تکان دادم و طلب کمک کردم؛ ماشین نزدیکتر امد، پرچم داعش رویش به اهتزاز در آمده بود با چندین نفر در پشت ماشین با نقاب سیاه و اسلحه ایستاده بودند.

گریختم، با تمام سرعت می‌دویدم. صدای ضربان قلبم از صدای نفس های بلند تر بود. به یک باره حرارتی را در شکمم حس کردم. خون همه‌ی محیط را در آغوش گرفت از پای افتادم. الان چه خواهد شد؟

من چیزی برای از دست دادن جز جان و پاکی ام نداشتم؛ ایا قرار است آنها را نیز از دست بدهم؟

خدایا! هر زمان که در زندان کودکی‌ام ناراحت و درمانده می‌شدم، روی زانو های تو اشک می‌ریختم.

کمکم کن و از شر این مومنان کافر سرشتت آزادی ام بخش.

عصر یخبندان تیمارگر بدنم شد، خلسه ای عظیم روح را کشان کشان از جسمم می‌ربود. چهره‌‌ی کرخت مردکی نااشنا اخرین

نگاه ها را از من غصب کرد.

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

@novelyukabed

@novelyukabed

@novelyukabed

شعر بوسه از یوکابد طالشی

گر بوسه‌ پیشکش وداع‌ست

نبوس بستان از نبضم حیات را

در برت ذوب، روحم آمیخته‌‌‌ی توست

مقدسی چون آیین عیسی ای

ضریحی، لمس تنت تبرک اهورایی

شعر می‌سرایی

منسوخ می‌کند قرآن و انجیل را

رمان اسپاسم پارت پنجم از یوکابد طالشی

『اِسپاسم』

[#پارت‌پنج]

اسپاسم قلبم را به یخبندان عظیمی تبعید کرد...

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

خورشید هر شب در خیال وصال ماه می‌خفت؛ هر صبح با حسرت آغوشش برمی‌خواست. او به اشتیاق ماه خود را زیباو نورانی می‌کرد، صبح را می‌آفرید.

ماه در غبطه و غم خورشید در تاریکی بی‌کران وجودش غرق، شب را خلق می‌کرد.

این گیر و دار عاشقی این دو، زمان را آبستن گذر می‌کرد. نمی‌‌دانم چندمین شب است و چندمین ساعتی‌ست که چشم بهراه آینده‌ای نامعلوم، سر بر دیواری می‌گذارم که رُل بالین را بازی می‌کند.

نمی‌توانستم به چیزی فکر کنم. گوش به آواز نفس‌هایم سپرده بودم، از پوچی و سفیدی ذهنم لذت می‌بردم. ناگهانخمپاره‌ای از دل درب متولد شد. مردی تقریبا سی و چند ساله با ریش بلند حنایی، قدی بلند و هیکلی درشت به سویمهجوم آورد. دستانم در بند بود؛ از فرار و دفاع عاجز بودم. گلویم را دَریدم و فریاد « کمک » را پرواز دادم. نزدیکم شد،دستان کثیفش را به صورتم منگه کرد. چیزهایی را با حرص

به عربی می‌گفت؛ اما من چیزی متوجه نمی‌شدم.

صدایش، روحم را چنگ می‌زد. نفس‌های حرامش به پوستم برخورد می‌کرد، زندگی پوستم را در این سالها کنده بود،دیگر تحمل دباغی از جنس تجاوز را نداشتم. فریادهایم از ضربان قلبم پیشی می‌گرفتند.

به لبانم مهر سکوت زد، از قطره اشکی از چشمم مبعوث و به روی گونه‌ام هجرت کرد. دگمه‌های لباسم

را از هم گسیخت. نام خدا را خواندم و با تمام توانم تقلا می‌کردم، چون ماهی ای در صید.

چشمانم را بستم تا شاهد چنین جنایتی نباشند. با صدای عربده ادهم، خودمختار پلک هایم کوچ کردند.

زیر مشت و لگدش، به آن مردک خون می‌خوراند. بی‌خبر مشتی بر لب ادهم فرود آمد. قلبم در سینه ام نبود؛ در چندقدمی آن دو در حال لرزیدن بود.

ادهم با یک گلوله به سر آن مرد، با بوسه‌ای به این مهمانی خاتمه داد. سرخی خون تنم را هم رنگ خودش کر. بوی‌خوندر فضا پخش شده بود. از شدت ترس کنترل عضلات بدنم را نداشتم. ادهم به سمتم قدم برداشت و بدون گفتن کلامی،مرا در آغوش کشید. گاهی زبان بدن می‌تواند بهتر از زبان گفتار و تاثیر گذار تر باشد. در گوشم ورد می‌خواند:«

-تموم شد، آروم باش، آروم»

دستانم را آزاد کرد. مانتوی‌ خونی و پاره ام را به گوشه ای پرت کردم. با دیدن دوباره‌ی جنازه، نتوانستم تحمل کنم. زانوزدم، دلم به هم خورد و محتویات معده‌ام را بالا آوردم. دیگر چیزی جز سیاهی رو به روی دیدگانم نقش نبست.

زمانی نور را دوباره دیدم؛ در جایی نامعلوم روی تختی چوبی به خواب رفته بودم. صوت ادهم مرا فرا خواند:«

-حالت بهتره؟

-می‌خوام برم.

-پس خوبی، یه سری دارو و سرم…

-چرا ولم نمی‌کنی؟ اره دلم می‌خواد اصلا بکشنم. زندگی و مرگ من به تو چه؟

-می‌رم بیرون، چیزی خواستی صدام کن.

-جواب من رو بده. اون عوضی کی‌ بود که می‌خواست به من تجاوز کنه؟

-یه آشغال بی‌شرف که به سرای عملش رسید.

-خب چرا باید این کار رو کنه.

-چون یه حروم زاده‌ی بی‌صفته.

-تا کی قراره اینجوری پیش بره؟

-تا زمانی که یه جای امن پیدا کنم و بزارمت اونجا، بعدش حساب اون حروم زاده ها رو برسم. دیگه ای تو این دنیا کاریندارم.

-بزار من برم همین جوریش کلی دارم اذیت می‌شم. اصلا این جا کجاست؟

-قبرستونیم تو یه روستا. البته اگه نمی‌ترسی.

-چی؟ قبرستون؟

-من می‌رم بیرون، صدام کن کاری داشتی.

-نه من می‌ترسم، نرو بیرون.»

پوزخندی به نشانه تمسخر به چهره‌ای که دو چشم خمار رهبری اش را بر عهده داشت، هدیه داد.

با تکان داد سرش، حرفم را قبول کرد.

کنارم نشست، سرم را روی شانه های حضورش بی هیچ لمسی گذاشتم؛ وجودش تزریق امنیت به رگ‌هایم بود، صداینفس‌هایش دیازپامی شد که خواب را در آغوشم انداخت.

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

@novelyukabed

@novelyukabed

@novelyukabed

دلنوشته به قلم یوکابد طالشی

‌دیشب بود که از آینه‌ها می‌گریختم. شخصی سیاه‌چهره‌ و سیاهپوش خود را به محفصل رویای من مهمان خواند.

انقدر طبیعی رُلش را خلق کرد، که تا دقایقی پس از مرگ خیالم می‌پنداشتم مهمانی را در واقعیت پذیرا بودم.

ترس و وحشت چون روحی شیطانی بدنم را تسخیر و چون دستانی شرور گردنبند گردنم شده بود.

ترس، گاهی شفابخش است گاهی مرگ‌بار، گاهی هم می‌تواند رقصت در تالار زندگانی را تغییر بخشد.

موسیقی‌اش شاید دقایقی پاهایت را برای رقص فلج بخواند، اما به تو بستگی دارد، که با زایش پارادوکسی از دلهره،آرامش بیافرینی.

یوکابدطالشی🖋