دلنوشته یوکابد طالشی
هرنفسی که از حرارت نبضت تازه میکردم رایحه ای از بهشت بود، وهمی سبز، سبزتر از باغ های بهشتی و دلنشین تر از پژواکفرشتگان
زمانی که از مچ پاهایم تا لالهی گوشم میخزیدی و نیش می
زدی ایمان اوردم که حتی اگر افعی باشی و یا حتی اگر رگ
هایم را زهراگین کنی
با اشتیاق لبانت رو مینوشم تا با زهر عشقت بمیرم
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ ساعت 22:8 توسط •
|