هرنفسی که از حرارت نبضت تازه می‌کردم رایحه ای از بهشت بود، وهمی سبز، سبزتر از باغ های بهشتی و دلنشین تر از پژواکفرشتگان

زمانی که از مچ پاهایم تا لاله‌ی گوشم می‌خزیدی و نیش می

زدی ایمان اوردم که حتی اگر افعی باشی و یا حتی اگر رگ

هایم را زهراگین کنی

با اشتیاق لبانت رو می‌نوشم تا با زهر عشقت بمیرم