『اِسپاسم』

[#پارت‌هفت ]

اسپاسم قلبم را به یخبندان عظیمی تبعید کرد…

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

-رهاورد آذرنیا-

از ظلمتی به ظلمت دیگر می‌روم؛ تفاوتی حس نمی‌شود، جز باد که گلبرگ های سرخم را فریب می‌دهد و با خود به شهرقصه ها می‌برد. عمر من بسته به همین رزی‌ است که حال جز چند برگ پژمرده و خار برایش چیزی باقی نمانده است. بهخواب می‌روم و در خفتگی بیدار می‌شوم. هیچگاه نمی‌توانم

با خورشید صبحانه بخورم و شام بدون ماه از گلویم پایین نمی‌رود.

با سرگیجه ای شدید هوشیاری ام را در سیاهی یافتم.

صداهایی را می‌شنیدم که برام نامفهوم بودند. آوای عربی داشتند و بوی حرص می‌دادند. نمی‌خواستم متوجه بههوش آمدنم شوند؛ برای همین چشمانم مجدد بستم. صدای لنت ماشین و رقص لاستیک ها

روی دست اندازهای جاده خبر می‌داد که مدت کمی بیهوش بودم. زخمم درد می‌کرد؛ انقدر که به حضورش عادت کردهبودم. رایحه ی خون چنان فضا را احاطه کرده بود؛ که مغزم مجبور به سازش با محیط شده بود.

دلم می‌خواست برگردم قفس کودکی‌ام، با تمام سختی هایش از امنیت نسبی برخوردار بودم. در بی حس ترین دورانزندگیم به سر می‌بردم. از شدت ترس و اندوه، شجاع شده بودم. دلم برای خودم می‌سوخت که نه مادری داشتم تا هوایآغوشش را کنم نه پدری که نیازمند به حمایتش باشم.

ناگهان ماشین از حرکت ایستاد؛ اظطراب که نمی‌دانم از کدام ترسم زاده شده بود؛ چون بختکی قفسه‌ی سینه ام رامی‌فشرد. جملاتی به عربی رد و بدل می‌شد که آنها را به طور کامل نمی‌توانستم متوجه شوم، با اندک دانشی که دردبیرستان از زبان عربی دستگیرم شده بود سعی داشتم اوضاع را بفهمم. مکالماتشان که بدین گونه بود:«

-السلام علیکم یا اخی

(سلام بردار)

-و علیکم السلام، لماذا اعترضت طريقنا؟

( سلام، چرا سر راه ما قرار گرفتی؟)

-القاعدة تتعرض للهجوم ، نحن بحاجة لوجودكم. دعنا نذهب ، ليس لدينا وقت

( به پایگاه حمله شده، به وجودتون نیاز داریم؛ وقت نداریم بیاین بریم.)

-من؟کیف حدث هذا؟

( کی؟ چجوری این اتفاق افتاد؟)

-الآن ليس الوقت المناسب لمثل هذه الكلمات ، دعنا نذهب.

( الان وقت این حرفا نیست، بریم.)

-يجب أن نأخذ امرأة إلى أخواتنا من أجل جهاد نقح. ماذا سيفعل؟

( یه زنی رو باید برای جهاد نکاح پیش خواهران ببریم. پس اون چی میشه؟)

-سوف آخذه.

( من می‌برمش)

-مقبول.

(قبوله)»

آن مرد که بوی تنش را آشنا می‌پنداشتم؛ در آغوش گرفت و بلندم کرد. مطمئن بودم که او ادهم است، اما از ترس این کهنباشد و به هوش بودنم لو برود؛

چشمانم را باز نمی‌کردم. در صندلی های عقب مستقرم کرد؛ سپس ماشین به راه افتاد، که مصادف شد به بلند شدنصدایش:«

-رهاورد، می‌دونم بیداری. تحمل کن یکم به دکتر می‌رسیم.

-سردمه، خیلی سردمه.

-می‌دونم،سعی کن نخوابی باشه؟

-من نباید فرار می‌کردم.

-حرف زدن باعث می‌شه انرژی از دست بدی. ساکت باش تا برسیم.»