رمان اسپاسم پارت پنجم از یوکابد طالشی
『اِسپاسم』
[#پارتپنج]
اسپاسم قلبم را به یخبندان عظیمی تبعید کرد...
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
خورشید هر شب در خیال وصال ماه میخفت؛ هر صبح با حسرت آغوشش برمیخواست. او به اشتیاق ماه خود را زیباو نورانی میکرد، صبح را میآفرید.
ماه در غبطه و غم خورشید در تاریکی بیکران وجودش غرق، شب را خلق میکرد.
این گیر و دار عاشقی این دو، زمان را آبستن گذر میکرد. نمیدانم چندمین شب است و چندمین ساعتیست که چشم بهراه آیندهای نامعلوم، سر بر دیواری میگذارم که رُل بالین را بازی میکند.
نمیتوانستم به چیزی فکر کنم. گوش به آواز نفسهایم سپرده بودم، از پوچی و سفیدی ذهنم لذت میبردم. ناگهانخمپارهای از دل درب متولد شد. مردی تقریبا سی و چند ساله با ریش بلند حنایی، قدی بلند و هیکلی درشت به سویمهجوم آورد. دستانم در بند بود؛ از فرار و دفاع عاجز بودم. گلویم را دَریدم و فریاد « کمک » را پرواز دادم. نزدیکم شد،دستان کثیفش را به صورتم منگه کرد. چیزهایی را با حرص
به عربی میگفت؛ اما من چیزی متوجه نمیشدم.
صدایش، روحم را چنگ میزد. نفسهای حرامش به پوستم برخورد میکرد، زندگی پوستم را در این سالها کنده بود،دیگر تحمل دباغی از جنس تجاوز را نداشتم. فریادهایم از ضربان قلبم پیشی میگرفتند.
به لبانم مهر سکوت زد، از قطره اشکی از چشمم مبعوث و به روی گونهام هجرت کرد. دگمههای لباسم
را از هم گسیخت. نام خدا را خواندم و با تمام توانم تقلا میکردم، چون ماهی ای در صید.
چشمانم را بستم تا شاهد چنین جنایتی نباشند. با صدای عربده ادهم، خودمختار پلک هایم کوچ کردند.
زیر مشت و لگدش، به آن مردک خون میخوراند. بیخبر مشتی بر لب ادهم فرود آمد. قلبم در سینه ام نبود؛ در چندقدمی آن دو در حال لرزیدن بود.
ادهم با یک گلوله به سر آن مرد، با بوسهای به این مهمانی خاتمه داد. سرخی خون تنم را هم رنگ خودش کر. بویخوندر فضا پخش شده بود. از شدت ترس کنترل عضلات بدنم را نداشتم. ادهم به سمتم قدم برداشت و بدون گفتن کلامی،مرا در آغوش کشید. گاهی زبان بدن میتواند بهتر از زبان گفتار و تاثیر گذار تر باشد. در گوشم ورد میخواند:«
-تموم شد، آروم باش، آروم»
دستانم را آزاد کرد. مانتوی خونی و پاره ام را به گوشه ای پرت کردم. با دیدن دوبارهی جنازه، نتوانستم تحمل کنم. زانوزدم، دلم به هم خورد و محتویات معدهام را بالا آوردم. دیگر چیزی جز سیاهی رو به روی دیدگانم نقش نبست.
زمانی نور را دوباره دیدم؛ در جایی نامعلوم روی تختی چوبی به خواب رفته بودم. صوت ادهم مرا فرا خواند:«
-حالت بهتره؟
-میخوام برم.
-پس خوبی، یه سری دارو و سرم…
-چرا ولم نمیکنی؟ اره دلم میخواد اصلا بکشنم. زندگی و مرگ من به تو چه؟
-میرم بیرون، چیزی خواستی صدام کن.
-جواب من رو بده. اون عوضی کی بود که میخواست به من تجاوز کنه؟
-یه آشغال بیشرف که به سرای عملش رسید.
-خب چرا باید این کار رو کنه.
-چون یه حروم زادهی بیصفته.
-تا کی قراره اینجوری پیش بره؟
-تا زمانی که یه جای امن پیدا کنم و بزارمت اونجا، بعدش حساب اون حروم زاده ها رو برسم. دیگه ای تو این دنیا کاریندارم.
-بزار من برم همین جوریش کلی دارم اذیت میشم. اصلا این جا کجاست؟
-قبرستونیم تو یه روستا. البته اگه نمیترسی.
-چی؟ قبرستون؟
-من میرم بیرون، صدام کن کاری داشتی.
-نه من میترسم، نرو بیرون.»
پوزخندی به نشانه تمسخر به چهرهای که دو چشم خمار رهبری اش را بر عهده داشت، هدیه داد.
با تکان داد سرش، حرفم را قبول کرد.
کنارم نشست، سرم را روی شانه های حضورش بی هیچ لمسی گذاشتم؛ وجودش تزریق امنیت به رگهایم بود، صداینفسهایش دیازپامی شد که خواب را در آغوشم انداخت.
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
@novelyukabed
@novelyukabed
@novelyukabed