『اِسپاسم』

[#پارت‌نُه]

اسپاسم قلبم را به یخبندان عظیمی تبعید کرد

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

-رهاورد آذرنیا-

پلک هایم از بوسه های خورشید تر شد؛ آغوش ماه

که برای تسکین دردم بود، دیگر نبود. توان احیا کردن چشم‌هایم را نداشتم؛ بیدار بودم، اما رول خفتن بازی کردم. نمی‌خواستم برای استقبال روزی پر ماجرا و هر و مرج حاضر شوم.

در سخت ترین شرایط زندگی ام بودم، نه می‌توانستم عقب نشینی کنم و نه حمله. سپردن سرنوشت به دست زمان احمقانه‌ست، زیرا او دزدترین امانت دار جهان می‌باشد؛ رویاها، آرزوها و موفقیت هایت را می‌دوزد.

هیچوقت طالعه‌‌ام را وقت ننوشته است، اما این بار ناچارم که خود قلم را به دستش دهم تا برایم بنویسد؛ چون سواد رد شدن از این مرحله را ندارم.

بعد از گذشت دقایقی در سکوت مطلق اتاق، شنا کردم.

درب به سخن آمد، زنی که دیشب مرا معالجه کرد با سینی ای داخل شد؛ با لبخند به سمتم قدم برداشت، کنارم نشست و گفت:«

-صباح الخیر، بهتری؟

-بهترم،ممنون.

-برایت ناشتا حاضر کردم؛ بخور تا قوت بگیری.

-سیرم، میل ندارم.

-باید دوا بخوری؛ با شکم گرسنه نمی‌شه، یالله.

-باشه، می‌خورم.»

سینی صبحانه برخلاف خانه و زندگی ساده‌‌ای که داشت؛ رنگین و غنی بود. حتی اسمش را نمی‌دانستم، اما به نظر زن بدی نمی‌آمد. به زور و اجبار شروع به خوردن کردم.

او زانویش را در بغل گرفته بود و درون استکان کمر باریک برای خودش چای ریخت.

همانطور که چای را هورت می‌کشید، از او پرسیدم:«

-ادهم کجاست؟

-همین اطراف، الان پیداش می‌شه.»

تمام کردن حرفش مصادف شد با ورود ادهم به اتاق، مثل همیشه چهره ای سرد و نگاهی بی روح داشت؛ اما چشمان سیاهش پر از جملات و کلماتی بودند که من می‌توانستم آنها را ببینم، اما سواد خواندنشان را نداشتم.

به طرف ما نزدیک شد، بعد گفتن سخنی به زبان عربی باعث خارج شد آن زن از اتاق شد. کنارم نشست و گفت:«

-خداروشکر، خوب شدی.

-آره، اما هنوز یکم درد دارم.

-طبیعیه، می‌گذره.

-بابت نجات جونم ازت ممنونم و بخاطر این که فرار کردم از دستت متاسفم.

-مهم نیست اما فرارت، می‌خواستم راجب این موضوع باهات حرف بزنم.

-چی شده؟

-نمی‌دونم تا چه حد عربی بلدی اما من دیشب به اون عوضیا گفتم که می‌برمت برای جهاد نکاح تا بتونم از دستشون نجاتت بدم.

-خب؟

-وضعیت بهم ریخته؛ پیگیرت شدن، تونستم بپیچونمشون اما مدت زیادی طول نمی‌کشه.

-یعنی چی؟ تو که نمی‌خوای منو به اونا بدی؟

-رهاورد، گفتم بهم اعتماد کن. معلومه که تو رو بهشون نمی‌دم، من هیچوقت کاری نمی‌کنم که باعث بشه تو اذیت بشی یا بهت اسیب برسه. البته اگه خودت بزاری.

-پس می‌خوای چیکار کنی؟

-می‌برمت اونجا، اما بلافاصله عقدت می‌کنم. تا نتونن

به همسری کس دیگه ای درت بیارن. اما خیالت راحت، این ازدواج فقط روی کاغذه برای این که بتونم ازت محافظت کنم.

-نمی‌خوام، نمی‌خوام اونجا برم یا این که باهات ازدواج کنم؛ من کلی آرزو داشتم، هدف و رویا داشتم…

-چرا متوجه نیستی؟ منم دلم نمی‌خواد این کار رو بکنم.

اما مجبوریم، اگه این کارو نکنیم، پیدات می‌کنن و به زور باید هم تن به خواسته های نجسشون بدی هم این که نجات خودت و هزاران نفر دیگه رو خراب می‌کنی.

-باشه، چاره ای نداریم.

-خوبه، شب حرکت می‌کنیم؛ تا اون موقعه خوب استراحت کن.»

ادهم از اتاق بدون هیچ حرف اضافه ای خارج شد.

نمی‌دانستم در سرش چه می‌گذرد، اما حال برایم روشن شده بود که سفید است. با اندک شناختی که از او دارم

فهمیده ام که مرد‌ با شرف و ناموسی است. من همیشه رویای این را داشته ام که حافظ جان مردمم باشم و حیات هدیه دهم؛ حال که فرصتش پیش آمده تا به گونه ای دیگر بدان برسم. نمی‌گذارم ترس بر من چیره شود.

چون اگر من قاتل و کابوس ترس نشوم، او تبدیل به مرگم خواهد شد.

••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••

@novelyukabed

@novelyukabed

@novelyukabed