‌دیشب بود که از آینه‌ها می‌گریختم. شخصی سیاه‌چهره‌ و سیاهپوش خود را به محفصل رویای من مهمان خواند.

انقدر طبیعی رُلش را خلق کرد، که تا دقایقی پس از مرگ خیالم می‌پنداشتم مهمانی را در واقعیت پذیرا بودم.

ترس و وحشت چون روحی شیطانی بدنم را تسخیر و چون دستانی شرور گردنبند گردنم شده بود.

ترس، گاهی شفابخش است گاهی مرگ‌بار، گاهی هم می‌تواند رقصت در تالار زندگانی را تغییر بخشد.

موسیقی‌اش شاید دقایقی پاهایت را برای رقص فلج بخواند، اما به تو بستگی دارد، که با زایش پارادوکسی از دلهره،آرامش بیافرینی.

یوکابدطالشی🖋